هر آنكه بيخبر از فن خايهمالي شد
دچار زندگي پست و نان خالي شد...
پ ن: بيادبيام را بر من ببخشاييد، اما اين را كه من نگفتهام؛ ميرزاده عشقي گفته!
هر کس هر چه می خواهد بگوید، بگذار بگوید؛ شهر زلزله خیزی مانند مشهد را فقط و فقط امام رضا(ع) حفظ کرده. در این سیودوسالی که از خدا عمر گرفتم امروز عصر برای نخستین بار زلزله را تجربه کردم. نه اینکه در این سالها نبوده باشد؛ بوده اما آن قدر ناچیز که حس نشود و صرفا از زبان این و آن یا از اخبار رادیو و تلویزیون بشنوی. برای یک لحظه مرگ را با تمام وجود، انگار که به راستی از رگ گردن نزدیکتر بود و البته هست،از نزدیک دیدم و وحشتش را. کی بشود که این ماه قمری بلاخیز تمام شود و دیگر اخبار بد نشنویم. خبرهای پیاپی مرگ غریبه و آشنا، در کما به سر بردن یکی از خویشاوندان، و حالا زلزلهی پنجونیم ریشتری: 29 دیماه 90 ساعت چهار و پنج دقیقهی بعدازظهر.
"پرچم چه میاید به دورنمای لَجَن، و به عَنعَناتِ ما دف خفهخون میگیرد.
"در مراکز اشاعهی فحشا کنیم، از وقاحت افسانه. قتلِعام کنیم، آری، هرچه قیامِ منطقیست.
"به پیش تا بلادِ بهارات، سَربهسَر سیراب!-در خدمتِ استثمارهای غول، چه صنعتی چه نظامی.
"بدرود: تا کجا دست دهد دیدار. ما مشمولانِ خیرخواهی چه کنیم: فلسفهمان درندگی خواهد بود؛ علممان بیعاری، رفاهمان هاری؛ چرخِ دنیا پَنچَر! اینک راهِ راست: به پیش! قدم، رو!"
پ ن1: شعری از آرتور رمبو به گزارش شاعرانهی شادروان بیژن الهی؛ از کتاب اشراقها، 1362، فاریاب.
پ ن2: کوشیدم تا زباننگارهی بیژن الهی تا جایی که امکانات رایانهام اجازه میدهد رعایت شود.
سرزمين بيمانندم، عاشقانه دوستت دارم و سر به تن دشمنت مباد! گاهي چرا دلم ميگيرد از اينكه بيمايگان، در هر جاي و بيجاي، بر مسندياند؛ قضيه چپ و راست هم نميشناسد!
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن؟
این که گوید از لب من راز کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست
در من اینسان خودنمایی میکند
ادعای آشنایی میکند
کیست این گویا و شنوا در تنم؟
باورم یا رب نیاید کین منم
متصلتر با همه دوری به من
از نگه با چشم از لب با سخن
خوش پریشان با منش گفتارهاست
در پریشان گوییاش اسرارهاست
گوید او چون شاهدی صاحب جمال
حسن خود بیند به سر حد کمال
از برای خودنمایی صبح و شام
سر بر آرد گه ز روزن گه ز بام
با خدنگ غمزه صید دل کند
دید هر جا طایری بسمل کند
گردنی هر جا در آرد در کمند
تا نگوید کس اسیرانش کمند
لاجرم آن شاهد بالا و پست
با کمال دلربایی در الست
جلوه اش گرمی بازاری نداشت
یوسف حسنش خریداری نداشت
غمزهاش را قابل تیری نبود
لایق پیکانش نخجیری نبود
عشوهاش هر جا کمندانداز گشت
گردنی لایق نیامد بازگشت
ما سوا آیینهی آن رو شدند
مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خویش در آیینه دید
روی زیبا دید و عشق آمد پدید
مدتی آن عشق بینامونشان
بد معلق در فضای بیکران
دلنشین خویش ماوایی نداشت
تا در او منزل کند جایی نداشت
بهر منزل بیقراری ساز کرد
طالبان خویش را آواز کرد
چونکه یکسر طالبان را جمع ساخت
جمله را پروانه خود را شمع ساخت
جلوهای کرد از یمین و از یسار
دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطرنواز و دلفروز
دوزخی دشمنگداز و غیرسوز
عمان سامانی
وعده داده بودم دو یادداشت دربارهی استاد قاسم صنعوی، مترجم مطرح ادبی، تقدیم کنم؛ و اینک آن دو یادداشت:
برای خواندن تصویر مرد فرهیخته در هفتادوچهارسالگی روزنامهی فرهیختگان و برای مطالعهی اینها را ننوشتم تا... روزنامهی شهرآرا را ببینید؛ و یا هر دو یادداشت را همینجا در ادامهی مطلب بخوانید:
استاد، این تنها فرخندهبادی است از سوی دوست کِهتر شما زادروز خجستهتان را: فرخنده و گرامی باد این روز بر شما و دوستداران ایرانی فرهنگ و ادب...
پ.ن۱: امروز چهارم آذرماه ۱۳۹۰، استاد قاسم صنعوی، مترجم گرانمایهی ادب و تاریخ جهان به زبان شیرین پارسی، ۷۴ساله میشود. تا کنون ۱۱۰ عنوان کتاب از ایشان منتشر شده است.
پ.ن۲: خدا بخواهد، در روزهای آینده دو یادداشت را دربارهی ایشان در همین تارنگار خواهید خواند.