تبليغاتX
حلقه‌های دام

حلقه‌های دام

داستان کوتاه

روشنايي به روايت سيم خاردار/ماه‌نامه‌ي هنر،شماره‌ي3/ تارنماي والس

عزت‌شاشو از زير كلاه‌آهني اسلحه را به اين‌سو نشانه رفته و با لحني ملتمسانه صدا مي‌زند:

-وايسا سركار! بدبخت مي‌شم اگه بري.

دوباره به سيم‌هاي خاردارِ بريده‌شده‌ي آن‌طرفِ كپه‌ي خاك نگاه مي‌كنم. قدمي ديگر برمي‌دارم.

واژه‌ي نامفهومی توي گوشم زنگ مي‌زند:

-اييييييييييست!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:33  توسط وحيد حسيني  | 

و جمعه بود كه جنّي سرك كشيد/ماه‌نامه‌ي نوشتا، شماره‌ي ششم

آقا بنفش؛ سلام. خب آره‌، تو منُ مي‌بيني و همه كارامُ زير نظر داري. لابد فكرمُ هم مي­توني بخوني. هرچي باشه تو يه جني. اما حالا كه گربه زبونتُ خورده به جاي حرف زدن واسه­ت يادداشت مي‌نويسم. شوخي كردم جينگيلي بلاي من. ناراحت نشو.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:22  توسط وحيد حسيني  | 

خدا، من و دختری که با يک دست گيتار می‌­نوازد.../ ماه‌نامه‌ی گلستانه،شماره‌ي64

 يك جورهايي باورکردنی نبود. تصميم گرفتم در اين مورد با کسی حرفی نزنم. اين­که تلفن آدم در يک لحظه­ي بحرانی زنگ بزند و بعد که گوشی را بر مي­داری يک نفر از آن طرف، نه سلامی‌، نه عليکی، صاف بگويد من خدا هستم؛ هضمش، مشکل که هيچ، محال است.                                               


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:4  توسط وحيد حسيني  |