عزتشاشو از زير كلاهآهني اسلحه را به اينسو نشانه رفته و با لحني ملتمسانه صدا ميزند:
-وايسا سركار! بدبخت ميشم اگه بري.
دوباره به سيمهاي خاردارِ بريدهشدهي آنطرفِ كپهي خاك نگاه ميكنم. قدمي ديگر برميدارم.
واژهي نامفهومی توي گوشم زنگ ميزند:
-اييييييييييست!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:33  توسط وحيد حسيني
|
آقا بنفش؛ سلام. خب آره، تو منُ ميبيني و همه كارامُ زير نظر داري. لابد فكرمُ هم ميتوني بخوني. هرچي باشه تو يه جني. اما حالا كه گربه زبونتُ خورده به جاي حرف زدن واسهت يادداشت مينويسم. شوخي كردم جينگيلي بلاي من. ناراحت نشو.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:22  توسط وحيد حسيني
|
يك جورهايي باورکردنی نبود. تصميم گرفتم در اين مورد با کسی حرفی نزنم. اينکه تلفن آدم در يک لحظهي بحرانی زنگ بزند و بعد که گوشی را بر ميداری يک نفر از آن طرف، نه سلامی، نه عليکی، صاف بگويد من خدا هستم؛ هضمش، مشکل که هيچ، محال است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:4  توسط وحيد حسيني
|