يك‌كاميون شِكر؛يك‌جاده جنگ: گفتگوبا منصورانوري،برنده‌مشهدي قلم‌زرين/روزنامه‌شهرآرا،شماره‌615

 

به‌نظر شما آيا اگر ناشران مطرح، بهاي بيشتري به استعدادهاي گمنام داستان‌نويسي به‌ويژه شهرستاني‌ها -و نه دوستان فلان بررس يا شاگردان فلان شاگرد مرحوم فلاني- بدهند، بازهم نويسنده‌ي گم‌نام اما بسيار توانا و خلاقي چون منصور انوري كارش را به ناشري مثل سوره‌ي مهر حوزه‌ي هنري مي‌دهد تا آن‌ها هم ميوه‌ي چندهزارصفحه‌اي بيش از يك دهه رنج نوشتن او را به‌نام خود تمام كنند و پشت جلد بنويسند: كاري از كارگاه داستان و رمان حوزه‌ي هنري!!!؟

 

انوري حق دارد براي به‌بار نشستن تلاشش ناشري انتخاب كند كه هم  كار او را پذيرفته، هم حق‌التأليفش را مي‌دهد و هم با روابطي كه دارد مي‌تواند اين اثر كم‌مانند را معرفي و تبليغ كند؛

اما من خواننده و من ناشر هم وظيفه -به‌گمانم- داريم با حمايت از نويسندگان به حفظ استقلالشان كمك كنيم -با چاپ و قرارداد مالي شايسته از سوي ناشر و خريد كتاب از سوي خواننده.

اين‌ها ربط چنداني به گفت‌وگوي من با منصور انوري نداشت؛ فقط نظر شخصي و درددلي بود كه براي من، تنها در يك تارنگار شخصي گفتني مي‌نمود. پس بيش از اين وقت‌تان را نمي‌گيرم و شما را دعوت مي‌كنم به خواندن اين گفت‌وگو كه امروز در روزنامه‌ي شهرآرا چاپ شده:

ادامه نوشته

فرهنگ‌ستيزي تا كي؟

به‌نظر شما يك نفر بايد چه ويژگي‌هايي داشته باشد تا دادستان شهري دستور به پايين آوردن تنديس او از ميدان آن شهر دهد:

آ. ميهن‌فروش باشد

ب. ضد انقلاب باشد (مجاهد، توده‌اي و...)

پ. اشتهار به فسق و فجور داشته باشد

ت. ضد مذهب باشد

ث. سردار رشيدي باشد كه تا آخرين نفس در برابر تاخت و تاز بيگانگان (سپاهيان اسكندر گجستك) ايستادگي و جانش را بر سر پاسداري از ايران فدا كرده است

باتوجه به اين‌كه هرگز در اين سرزمين تنديس و سرديسي از موارد نخست تا چهارم ساخته نمي‌شود، چه حسي به شما دست مي‌دهد وقتي روشن است كه گزينه آخر پاسخ اين پرسش دردناك است؟!

شايد اين ايران‌ستيزي كه در ياسوج روي داده به روي‌دادهاي همانندي چون رنگ‌پاشي آستان قدس بر ديوارنگاره‌هاي ميدان فردوسي مشهد و سوابق تاريخي مثل عزم شيخ صادق خلخالي براي ويراني تخت جمشيد -كه شكرخدا جلو اين رفتار جنون‌آميز در همان سال‌هاي آغاز انقلاب گرفته شد- ربطي نداشته باشد اما...

اعتراض به نصب مجسمه آریوبرزن در یاسوج را ببينيد.