ماتيكان-فاطمه خلخالي استاد

 

فاطمه خلخالي استاد از دوستان قديمي انجمن ماتيكان است؛ دوست خوبي كه از ياري‌هايش در انجمن ماتيكان، ماهنامه‌ي دال، ماهنامه‌ي هنر و از همه مهم‌تر در بازبيني و بازنويسي داستان‌هايم بسيار بهره برده‌ام. مدت‌ها چشم‌به‌راه بودم تا سرانجام امروز خبر انتشار نخستين مجموعه‌داستانش را در خبرگزاري مهر ديدم. درواقع طلسمش شكست -قرار بود مهر در بيايد. به اين دوست داستان‌نويس همشهري فرخنده‌باد مي‌گويم و اميدوارم كارهاي هرچه بهتري در آينده از او ببينم:

 

«نزدیک‌تر بیا» به کتابفروشی‌ها آمد
مجموعه داستان «نزدیک‌تر بیا» نوشته فاطمه خلخالی استاد منتشر شد.

«تنه درخت‌ها تکان می‌خورد و آفتابگردان‌ها از زور چندین روزه طوفان شکست و در بعدازظهر یکی از همان روزها کهر وحشی شد. وحشی! از بالای تپه که رهایم کرد، احساس کردم بدنم خرد شد. او می‌دوید و دورتر می‌رفت. خون لا به لای خطوط دستانم نشسته بود. خط‌‌‌ ها پررنگ‌ شده بودند، خط‌هایی که به سمت پایین سرازیر شده بود. خط خورشید گم شده بود بین خطوط دیگر. باران خون‌ها را می‌شست و پای من در مرزهای تاباک می‌لغزید. تمام روزهای خوش بهار و تابستان هدر شد! کهر! چه آن روزها که در زیر دست‌هایم آرام و رام بودی و چه آن زمان که پرخروش و وحشی شدی، من با تو بودم. به شدت. اما با تو جز...»

به گزارش خبرنگار مهر، این‌ها سطوری است که «نزدیک‌تر بیا» بر جلد خود دارد و با آن‌ها خود را معرفی می‌کند.

مجموعه قصه نو سعی دارد تا بازتاب‌دهنده صداهای نو در ادبیات امروز کشور باشد. صداهایی که در حین تنوع و تکثر، در دو نقطه به هم می‌رسند. یکی در نمایش جلوه‌هایی از هویت ایرانی و دیگری در ارائه شیوه‌های تازه در قصه‌گویی و روایت، ضمن احترام به سنت‌های ادبی و خواسته مخاطب.

این کتاب، به عنوان نهمین کتاب مجموعه قصه نو، 11 داستان کوتاه را در بر می‌گیرد. «روزهایی که تو را ندیدم»، «ابر زخم»، «از دره‌های تاباک سقوط خواهیم کرد»، «بادبادک»، «بهاراسان نزدیک است»،‌ «مرگ»، «نزدیک‌تر بیا»، «راه پله»، «قارچ»، «در بالکن‌های روبه‌رو» و «گروهان بیست و یکم» عناوین داستان‌های این مجموعه هستند.

در قسمتی از این کتاب در داستان «مرگ» می‌خوانیم:

زن به زحمت کاناپه را روی زمین کشاند و پشت در گذاشت. توی اتاق دوید. پرده‌ها را کشید. بوی تعفن می‌آمد. مرد را تکان داد. عضلاتش شل شده بود. روی چشم‌های مرد دست کشید. به آرامی، تک به تک لباس‌ها را از تنش درآورد. پشت بدن و پاهای مرد کبود شده بود. عضلات صورت زن می‌پرید. لباس‌ها را مرتب تا زد. ملحفه سفید را روی مرد کشید. شومینه را خاموش کرد. پنجره را چهارطاق باز کرد. جریان هوای سرد توی اتاق آمد.

روبه روی آینه ایستاد. زیر چشم‌هایش گود افتاده بود. دو طرف گلویش ورم کرده بود. زنجیر دور گردنش در گودی نشسته بود. لب‌هایش را به هم فشرد. بی‌رنگ و ترک‌خورده بودند. در ته آینه تصویر قاب عکس دیده می‌شد.

از در اتاق تلوتلوخوران بیرون رفت. لقمه‌ای را در دهانش می‌چرخاند. پالتویش را به تن کرد. لقمه را توی سینک آشپزخانه تف کرد. بیرون در به دو تا از هم‌طبقه‌ای ها برخورد کرد. خودش را داخل آسانسور کشاند.

ـ چه بوی تعفن‌آوری! شما نمی‌دونی از چی...

آسانسور پایین رفت.

مجموعه داستان «نزدیک‌تر بیا» با 120 صفحه، شمارگان هزار و 100 نسخه و قیمت 3 هزار و 500 تومان از سوی نشر افکار منتشر شده است.

گفتگوهای قدیمی من/ محمد حسن شهسواری

 

در سال‌های گذشته شماری از گفتگوهایم با داستان‌نویسان به دلیل چاپخش محدود دیده و خوانده نشدند. حال و حوصله‌ای اگر باشد، به‌مرور، آن‌هایی را که تاریخ مصرف‌شان نگذشته، روی تارنگارم خواهم گذاشت تا دوستان علاقه‌مند دیگری هم به آن دسترسی داشته باشند. امروز گفتگویی را می‌خوانید که در تاریخ ۲۸ / ۳ / ۱۳۸۸ در روزنامه ی شهرآرا با محمد حسن شهسواری داشتم. گفتگو را در ادامه‌ی مطلب بخوانید:

 

                       ...دغدغه‏ي مردم  ادبيات زنانه و كتاب‏هاي مستور و اميرخاني است...

ادامه نوشته

شماره‌ی تازه‌ی مجله‌ی ادبی فرهنگی و هنری رودکی

 

 Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

بزن ای دل ...

 
"باز باران" معروف، سروده‌ی نوستالژیک مجدالدین میرفخرایی متخلص به "گلچین گیلانی" را کمتر کسی است که از یاد برده باشد یا دست‌کم مصرعی از آن را از بر نباشد. گلچین گیلانی شعر زیبای دیگری هم دارد که گمانم در سال‌های آخر دبیرستان از بر بودم؛ شاید حال و هوایش هم بیشتر مناسب آن سن‌وسال باشد اما بندی دارد که هنوز... بگذریم، خودتان بخوانید: 
 

 

بزن ای دل! دل دیوانه چون زنگ!

بخوان ای دل! دل بیگانه چون چنگ:

خوش‌آهنگ...!

 

بشو هی باز و بسته... باز و بسته!

نشو در زیر بار چرخ... خسته!

شکسته...!

 

بزن! گیتی چه تاریک و چه روشن!

نشانم ده که هستی ای دل من

ز آهن؟!!!

 

بپر بالا و بالا تا توانی...!

تو داری بال‌های آسمانی!

نهانی...!

 

بپر ای دل! نترس از راه تاریک!

بپر !... یکسان به چشمت دور و نزدیک!

بد و نیک...!

 

چه غم... چه شادمانی... : شادمان باش!

چه پیری چه جوانی پهلوان باش:

جوان باش...!

 

ز نیروی جوانی... ای دل من!

بزن تا می‌توانی... ای دل من!

دل من...!

 

تو جاویدی دلا...! هرگز نمیری!

تو هرگز چون تن من... زنگ پیری!

نگیری...!

 

تو داری بال‌های آسمانی!

تو داری روزگار جاودانی!

جوانی...!

 

بپر ای دل! بپر لانه به لانه!

بخوان در گوش باد و رودخانه!

ترانه...!

 

بخوان با خوش‌دلی در کوه و بیشه!

درخت رنج را برکن ز ریشه!

همیشه...!

 

بچین ای دل! بچین گل‌های خوش‌بوی!

برو دنبال دلجویان گل‌روی!

به هر سوی...!

 

روان شو روی ابر ماهتابی!

فرو شو در دل دریای آبی!

چو تابی...!

 

بشو با ماهی خوش‌رنگ دمساز!

بشو با موج پر آشوب و پر راز!

هم‌آواز...!

 

بپر ای دل فراز کوهساران!

بپر چون باد و با باران و توفان!

سخن ران...!

 

زمین گر تیره و سرد است و غم‌خیز!

بپر بالا و با ماه دل‌انگیز!

بیامیز...!

 

به زیر پایت ابر پاره پاره...

به بالای سرت در هر کناره...

ستاره...!

 

بشو چون چشم اختر... باز و بسته!

نشو هرگز ز گشت چرخ ... خسته!

شکسته...!

 

بخوان ای دل! دل دیوانه چون زنگ!

بخوان ای دل! دل بیگانه چون چنگ:

خوش‌آهنگ...!

هم‌پیاله با خیام

 

ای چرخ فلک خرابی از کینه‌ی توست

بیدادگری شیوه‌ی دیرینه‌ی توست

ای خاک اگر سینه‌ی تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه‌ی توست

فرخنده‌ترین روزها

خجسته زادروز پیامبر دوستی و مهرورزی (ص) و پیشوای دانش و معرفت (ع) و روز اخلاق و مهرورزی بر انسان فرخنده باد

Al-Mu'alim


We once had a Teacher

The Teacher of teachers,

He changed the world for the better

And made us better creatures,

Oh Allah we’ve shamed ourselves

We’ve strayed from Al-Mu'allim,

Surely we’ve wronged ourselves

What will we say in front him?

oh mu’allim…

Chorus:

He was Muhammad salla Allahu 'alayhi wa sallam,

Muhammad, mercy upon Mankind,

He was Muhammad salla Allahu 'alayhi wa sallam,

Muhammad, mercy upon Mankind,

Teacher of all Mankind.

Abal Qasim

Ya Habibi ya Muhammad

Ya Shafi'i ya Muhammad

Khayru khalqillahi Muhammad

Ya Mustafa ya Imamal Mursalina

Ya Mustafa ya Shafi'al 'Alamina

He prayed while others slept

While they would laugh he wept

Until he breathed his last,

His only wish was for us to be Among the ones who prosper,

Ya Mu'allim peace be upon you,

Truly you are our Teacher,

Oh mu’allim…

Chorus:

Ya Habibi ya Muhammad

Ya Shafi'i ya Muhammad

Ya Rasuli ya Muhammad

Ya Nadhiri ya Muhammad

'Ishqu Qalbi ya Muhammad

Nuru 'Ayni ya Muhammad

Ya Bashiri ya Muhammad

He taught us to be just and kind

And to feed the poor and hungry,

Help the wayfarer and the orphan child

And to not be cruel and miserly,

His speech was soft and gentle,

Like a mother stroking her child,

His mercy and compassion, Were most radiant when he smiled

Chorus:

Abal Qasim

Ya Habibi ya Muhammad

Ya Shafi'i ya Muhammad

Khayru khalqillahi Muhammad

Ya Mustafa ya Imamal Mursalina

Ya Mustafa ya Shafi'al 'Alamina

ترانه‌ای از سامی یوسف

محمد، برخیز!

 

کلی آدم که زیر تابوت را گرفته‌اند و لااله‌الاا...گویان از در خانه به طرف در عقب باز آمبولانسی می‌روند که تویش مثل یخچال فریزر می‌ماند...

کلی جوان با چشم‌های خیس و سرخ که نعره‌ی بدرود می‌زنند... چند نفری هم و شاید بیش از همه یک نفر، علی، التماس می‌کنند: محمد، پاشو!... محمد پاشو... محمد...

 

شما رو به خدا، به هرکسی که دوست دارید قسم، امشب برای سید محمد شیرازیان نماز وحشت بخونید؛ شب اول قبره، شب وحشتناکیه... محمد خیلی جوونه... داغونم... تا به حال در هیچ تشییع جنازه‌ای شرکت نکرده بودم... اما امروز... کفنو که کنار زدم... نماز وحشت بخونید براش.. نیاز داره... همه‌مون نیاز داریم... امیدوارم هم سید محمد و هم همه ما، من و شما با جدش محشور بشیم...

داستان پسرخاله‌ی من...

چقدر عوض شده! سید محمد شیرازیان را می‌گویم؛ او که یک دوست نزدیک نبود؛ پسر خاله‌ام بود. اما مامانش خاله طیبه، عزیزترین قوم‌وخویش ما بود و هست. خودش –بله؛ دقیقاً منظورم محمد شیرازیان است، پسرخاله‌ی 26ساله‌ام- هم البته آدم دلسوز و بی‌کینه‌ای بود...

دزدي در روز روشن!

زماني كه هنوز كسي آقاي منصور انوري را نمي‌شناخت -هرچند در تيرماه امسال برنده جايزه قلم زرين شده بود- بنا به حرفه خبرنگاري و با وجود اينكه هيچ علاقه و اعتقادي به گردانندگان حوزه هنري و جشنواره‌هايشان نداشتم با ايشان به عنوان نويسنده‌اي محجوب و منزوي مصاحبه كردم. در آن مصاحبه به شمايي كلي از رمان "جاده جنگ" و زندگي ادبي انوري پرداخته بودم. امروز ويژه‌نامه "فرهنگ رضوي" ضميمه ماهنامه تاك حوزه هنري خراسان رضوي را ديدم؛ باورنكردني بود: همان مصاحبه را با جابه‌جايي ترتيب پرسش‌ها به چاپ رسانده بودند بي‌آن‌كه به منبع آن يعني روزنامه شهرآرا اشاره كنند. حتا ذره‌اي خلاقيت به خرج نداده‌اند كه با تغييراتي در جملات جاي دفاع براي خود باقي بگذارند. اسم اين كار دزدي است و...

ماتیکان-علی رحمانی

نشست امشب ماتیکان را دوست داشتم؛ دو داستان خوب خوانده شد. اما یک اتفاق عجیب -از نظر خودم- افتاد؛ علی رحمانی بیرون جلسه گفت که تو هیچ وقت از داستان‌های من خوشت نیامده! این در حالی بود که او از انگشت‌شمار داستان‌نویس‌های جوانی است که کارش را دوست دارم. شاید لحن حرف زدن من -که به‌ویژه وقتی خیلی جدی می‌شوم مخاطب تهاجمی‌اش می‌پندارد- باعث شده انتقادهایم شبیه فاتحه خواندن به هیکل طرف جلوه کند! شاید هم علی داشته خودش را لوس می‌کرده؛ یک نوع لوندی و عشوه خرکی که یعنی از کارم بیشتر تعریف کن -که البته با قد و قواره دو متری و نیش همیشه باز او این رفتارها اصلا بهش نمی‌آید!

با این حال اگر خودش را جدی بگیرد به نظرم یکی از داستان‌نویس‌های خوب جوان کشور است که می‌تواند بهتر هم باشد. فضای داستان‌هایش کاملا ملموس و مال آدم‌های امروز، دقیقا امروز، است که با سبکی شبیه واقعگراهای معاصر آمریکایی می‌نویسد. در ضمن مترجم بدی هم نیست؛ مدتی برگردان‌هایش از انگلیسی در روزنامه‌ی شرق چاپ می‌شد. ماتیکان‌داستان گروهی از بهترین‌های استان‌های خراسان را دارد؛ شاید بعدها داستان‌نویس‌های دیگری را هم معرفی کردم.

آنگلوپلوس

موسیقی اندوهگین و ویرانگر النی کاریندرو در فیلم "چشم‌اندازی در مه" را یادتان هست؟ همان فیلمی که داستان سفر دو کودک یونانی را روایت می‌کرد که برای یافتن پدرشان -که تصور می‌کردند در آلمان است- جاده‌های مه‌آلود و مه‌گرفته را زیر پا می‌گذاشتند؟ یادم می‌آید که موقع دیدن این فیلم گریستم.

کمتر کارگردانی را می‌شناسم که همچون تئو آنگلوپولوس مفهوم سرگردانی را به زیبایی و در عین حال این‌گونه برانگیزاننده‌ی عواطف انسانی به تصویر کشیده باشد. مدتی پیش که "نگاه خیره‌ی اولیس" را دیدم می‌خواستم یادداشتی درباره‌اش بنویسم: گمانم چیزی درباره‌ی بن‌مایه‌های سفر، تنهایی، سرباز و... در فیلم‌های او. آن موقع حسش را نداشتم؛ اکنون هم ندارم! اما حالا، چند روز بعد از این‌که لک‌لک یونانی گام معلقش را فرود آورد و احیانا از سرگردانی درآمد در فضایی سرشار از خستگی آرزوی شادی برای آن فقید می‌کنم...

پ ن: این‌ها را باید پیش از این توی تارنگارم می‌گذاشتم اما بلاگفا بازی درآورد؛ مثل روزی که بروسان رفت و متنی نامنسجم و از سر ناهشیاری گذاشتم و پرید، و دیگر بی‌خیال از سر نو نوشتن شدم. این بار اما کپی متن را داشتم؛ هرچند یک حس آنی است و لابد حرفی برای گفتن در آن نمی‌یابید!

 

هر آن‌كه بي‌خبر از فن خايه‌مالي شد   

                                                دچار زندگي پست و نان خالي شد...

 

پ ن: بي‌ادبي‌ام را بر من ببخشاييد، اما اين را كه من نگفته‌ام؛ ميرزاده عشقي گفته!